باران كوثرى دختر سينماى ايران است. وقتى آدم، مادرش يكى از كارگردانان صاحب نام سينما باشد و پدرش يك تهيه كننده فعال، طبيعى است كه در يك فضاى سينمايى نفس مى كشد و بزرگ مى شود. باران حالا قد كشيده و نوزده ساله شده، اما پختگى اش به يك زن ميانسال مى ماند و سادگى اش به يك كودك نوپا. تركيب اين دو او را به بازيگرى دوست داشتنى تبديل كرده. چند بارى به موبايلش زنگ زدم تا قرار گفت وگو را بگذاريم، اما هيچ وقت تلفنش را جواب نمى داد تا اين كه چند روز پيش او را به صورت اتفاقى ديدم در جايى كه اصلاً منتظرش نبودم و گفت وگو بدون آمادگى قبلى او، همان لحظه انجام شد. دليل اين كه چرا او تلفنش را جواب نمى داد، در همين گفت وگو آمده است. تأثيرگذاران بر باران كوثرى
مامانم رخشان بنى اعتماد خيلى بيش از آنچه كه مى شود تصور كرد آدم خوبى است. بزرگترين چيزى كه از مامانم ياد گرفتم اين بود كه سينما فقط يك وسيله است براى اينكه به آنچه مى خواهى برسى.
بابام جهانگير كوثرى آدم پيچيده و درعين حال دوست داشتنى است. تكيه به او باعث شده بتوانم كارهايى انجام دهم كه شايد بدون وجود او انجام دادنش غيرممكن بود.
چه گوارا او را نمى فهمم. آدم عجيبى است. نمى دانم چطور مى شود اينقدر تلاش كنى تا به چيزى كه آرمانت هست برسى و بعد رهايش كنى و بروى سراغ چيزى ديگر. خيلى ناراحتم كه اين روزها مد شده.
موتسارت بعد از ديدن فيلم آمادئوس خيلى از موتسارت خوشم آمد. آدمى تنها كه در اوج اين تنهايى خلاقيت از او فوران مى كند. اين همه نبوغ و اين همه شور زندگى.
با خيلى از سينمايى ها كه صحبت مى كنم، از تو به عنوان يك دوست خوب ياد مى كنند... جريان چيست؟ فكر مى كنم اين بيشتر به شرايط كارى ما باز مى گردد و اين كه من با اين شرايط بخوبى كنار مى آيم. فيلمبردارى مثل زندگى كردن است. در شرايطى قرار مى گيرى كه دو ماه با يك گروه در تماسى، با آنها زندگى مى كنى و صميمى و وابسته مى شوى، ولى هيچ تضمينى وجود ندارد كه بعد از پايان فيلمبردارى اين دوستى ها ادامه پيدا كند. من دوستان صميمى زيادى پيدا كردم كه رابطه مان وقت فيلمبردارى خيلى نزديك بود، اما همچين كه فيلمبرداى تمام شد رابطه ها هم قطع شد. اين شرايط براى همه حرفه ها هست ولى نمى دانم چرا در سينما اين دوستى ها زودتر پايان مى گيرد، نظر تو چيست؟ اولين چيزى كه به نظر هر كس مى رسد «حسادت» است، اما به نظر من آخرين چيز «حسادت» است. تو خودت حسادت نمى كنى؟ اين را صادقانه و براى اولين بار است كه مى گويم. نصف اين تلاشى كه براى برقرارى رابطه با ديگران مى كنم به خاطر اين است كه به خودم ثابت كنم حسود نيستم. مگر نيازى به اثبات دارد؟ خودم احتياج دارم به خودم ثابت كنم. آدم وقتى چيزى را اثبات مى كند كه يك فرضيه داشته باشد. مگر كسى به تو گفته حسودى كه حالا اين قدر تلاش مى كنى خلافش را ثابت كنى؟ يك دوست خيلى صميمى دارم كه مى گويد همه آدم ها حسود هستند، ولى اغلب شان بروز نمى دهند. همه ما در لحظاتى به آدم هايى حسادت مى كنيم، اين خيلى طبيعى و انسانى است. حرف دوستت كاملاً درست است. پس حالا براساس حرف او بگو به چه كسانى حسودى ات مى شود؟ شايد خيلى ها ولى اسم بردنش خيلى سخت است. آيا كسى هم هست كه به تو حسودى كند؟ بعيد مى دانم. چرا بعيد مى دانى؟ تو بازيگرى، چهره اى دوست داشتنى دارى، موقعيت سينمايى خوبى دارى، پدرت تهيه كننده است، مادرت كارگردان است... گفتم بعيد مى دانم چون در آدم هاى اطرافم اين حس را نسبت به خودم نديده ام. واقعاً تا حالا از حسادت ضربه نخورده ام. اين را كه مى گويى مربوط به سينما است يا در خارج سينما هم با آدم هاى حسود برخورد نداشته اى؟ چه در سينما و چه در خارج از آن هر وقت با آدم هاى حسود هم برخورد كرده ام، از من بزرگ تر بوده اند. مثلاً چه كسانى؟ مثلاً يك ناظم داشتيم كه خيلى به من حسودى مى كرد. چرا؟ زشت بود؟ نه، اصلاً. بچه هاى كلاس مرا خيلى دوست داشتند و او از اين ماجرا خوشش نمى آيد. چرا بچه هاى كلاس دوستت داشتند؟ نمى دانم. شايد به خاطر كارم. به خاطر مادرم، پدرم، كارم... از اين كه اطرافيانت تو را به اين دلايل دوست دارند ناراحت نمى شوى؟ نه، چون اين بخشى از من است. من همه چيزم متأثر از پدر و مادرم است. از كارم گرفته تا اخلاقياتم. ولى هر كسى دوست دارد او را به خاطر خودش دوست داشته باشند نه به خاطر ديگران. فكر نمى كنم فقط به اين دليل كه بازيگر هستم مرا دوست داشته باشند. ممكن است آغاز دوستى به اين دلايل باشد ولى مطمئناً ادامه پيدا كردن آن بر اين دليل نيست. قديمى ترين دوستت را به ياد دارى؟ بله، يك دوست صميمى دارم كه از سه سالگى با هم مهدكودك مى رفتيم و هنوز هم با هم دوستيم. اسمش چيست؟ ثمين. چه كرده ايد كه اين دوستى تا الان حفظ شده؟ شايد دليلش اين بوده كه هيچ وقت سعى نكرده ايم حفظش كنيم و به مرور زمان خودش حفظ شده. من هر وقت سعى كرده ام يك دوستى را آگاهانه حفظ كنم از آن لطمه خورده ام. چرا؟ چون واقع بينانه به قضيه نگاه نكرده ام. آنقدر دوست داشتم آن دوستى حفظ شود كه چشمم را روى خيلى چيزها بسته ام، اما به هر حال آن چيزها يك روز بيرون مى زند. پس قاعدتاً دوستى هاى آزار دهنده هم داشته اى؟ خيلى زياد. مگر چه كار كرده اند كه آزارت داده اند؟ واقعاً تقصير آنها نبوده. من مى دانم اگر اين رابطه به هم خورده از طرف من بوده. چون من اساساً اگر آدمى صادق نباشد با او دوست نمى شوم. براى همين دوستانم هميشه آدم هاى صادقى بوده اند. حتى آنها كه آزارت داده اند؟ حتى آنها. چون من خودم از اول نخواسته بودم نقاط ضعفشان را ببينم. آنها تلاشى در پنهان كردن آن نداشتند. چه چيزى در يك دوستى بيش از هر چيز آزارت مى دهد؟ اين كه ديگران نفهمند كه چقدر با آنها روراست هستى. يعنى اگر با من روراست نباشند آن قدر رنج نمى كشم تا اين كه نفهمند من چه قدر با آنها روراست هستم. يعنى هيچ وقت سعى نكرده اى سر كسى را كلاه بگذارى؟ حتماً سعى كرده ام. مگر مى شود؟ كوچك ترينش اين است كه من روزى حداقل بيست نفر را مى پيچانم. چرا؟ مگر ازت چه مى خواهند؟ چيزى نمى خواهند. مثلاً توى موبايلم اگر شماره كسى را نشناسم جواب نمى دهم. يك عده اين وسط پيچانده مى شوند ديگر. پس خواهش مى كنم شماره مرا سيو كن كه براى پيدا كردنت اين قدر دردسر نكشم! باور كنيد توى گوشى قبلى ام شماره تان بود. اين يكى گوشى همه شماره ها را ندارد. چقدر در هفته ثمين را مى بينى؟ ثمين كاملاً برعكس من است. يك دختر درسخوان و منضبط و منظم كه الان در دانشگاه تهران درس مى خواند. چه مى خواند؟ مهندسى يك چيز سخت كه اسمش را درست نمى دانم. از بچگى به او مى گفتم مامانى ثمين. چون هواى مرا داشت، با من دعوا مى كرد، مى گفت درس بخوان و... الان حداقل دو هفته يك بار با هم تلفنى حرف مى زنيم. دو هفته يك بار؟!! پس هر چند وقت يكبار همديگر را مى بينيد؟ يك ماه- دوماه. شوخى مى كنى؟ دخترها وقتى با هم دوست مى شوند تلفن از دستشان نمى افتد! نه، من واقعاً خيلى آدم تلفنى نيستم. اصلاً ويژگى هاى دخترانه دارى؟ من يك اصطلاحى دارم به اسم «دخترونه» و منظورم چيزهايى در دختران است كه خيلى زنانه است، مثل غيبت كردن، با تلفن حرف زدن و... من سعى مى كنم از اين چيزها فرار كنم. وقتى مى گويم واى فلان چيز دخترونه است يعنى دوست ندارم آن كار را انجام دهم. از چيزهاى «پسرونه» هم فرار مى كنى؟ بله، از يك چيزهاييش، اصلاً هرچيزى كه به صورت افراطى مردانه يا زنانه باشد اذيت ام مى كند. باران را معمولاً دختر لوسى نمى دانند، چه شد كه لوس نشدى؟ من خيلى لوسم، ولى لوس مامان بابام هستم. يعنى بيرون خانه اصلاً لوس نيستم، ولى توى خانه بايد بياييد و ببينيد. نازت را خيلى مى كشند؟ خيلى. هرچه مى خواهى برايت مى خرند؟ تا يك سنى اين طور بود ولى بعد سطح توقعاتم بالا رفت و ديگر هرچه خواستم برايم نخريدند. الان چه چيزى بخواهى برايت مى خرند؟ بستگى به شرايط مالى شان دارد و اين كه آيا آنها هم به اندازه من نياز يك چيزى را حس كنند يا نه. مثلاً من دارم خودم را مى كشم كه يك گوشى موبايل داشته باشم اما مامانم معتقد است كه وسيله لازمى نيست. در دوازده سالگى آرزويم اين بود كه يك جامدادى داشته باشم ولى حالا كف خواسته هايم اين است كه گوشى موبايل داشته باشم. سقفش چيست؟ ماشين. الان ندارى؟ چرا... مى بينيد از هجده سالگى به اين طرف ديگر رويم نشد هر چيزى را كه مى خواهم بگويم. به نظر نمى آيد مامانت زنى باشد كه دخترش را لوس كند. آره، اين دسته گل بابام بود، بابام لوسم كرده، مامان با اين موضوع مشكل دارد. باهاشان راحت هستى؟ هرچيزى بخواهى مى توانى بگويى؟ بله، خيلى راحتم، ولى ترجيح مى دهم هرچيزى را نگويم. معتقدم حريم خانواده بايد حفظ شود. از اين موضوع لذت هم مى برم، از اين كه هر شب اجازه ندارم بروم مهمانى لذت مى برم، از اين كه اجازه ندارم شب جايى بمانم لذت مى برم و... هيچ وقت درسخوان نبودى؟ چرا، دوبار درسخوان بودم. يك بار دوم راهنمايى بودم و مى خواستم توى يك تئاتر در شهر كار كنم. مامان بابا معتقد بودند كه اين كار مرا از درس خواندن مى اندازد. من هم براى اين كه ثابت كنم هم مى توانم تئاتر بازى كنم و هم درس بخوانم، آنقدر خواندم كه معدل آن ثلثم شد ۱۹/۵. ثلث بعد چند شد؟ پانزده! دفعه دوم كى بود؟ دوم دبيرستان بودم ولى خيلى دوست داشتم موبايل داشته باشم. چه حقه اى زدى؟ معدل نيم ترمم سيزده بود و با بابام كل كل مى كرديم و من مى گفتم كه مى توانم معدلم را بالاى ۱۹ برسانم. بابام هم كه اصلاً فكر نمى كرد بتوانم چنين كارى كنم باهام شرط بست و گفت اگر اين اتفاق بيفتد برايت موبايل مى خرم. معدلم شد ۱۹/۶۰ . پس بچه كندذهنى نبودى. نه، واقعاً نبودم. حتى مى توانم ادعا كنم كه باهوش هم بودم ، ولى تنبل بوده و هستم. نه فقط توى درس توى هرچى تنبلم، اما اگر يك چيز را واقعاً دوست داشته باشم از همه چيز صرف نظر مى كنم. كارهايى را كه تا حالا در سينما انجام داده اى دوست داشته اى؟ تا اينجا دوست داشته ام. با خودم قرار گذاشته ام توى كارهايى كه دوست دارم بازى كنم و فقط به خاطر مسأله مالى كار نكنم. يعنى ترجيح مى دهم بروم توى يك كافى شاپ كار كنم تا اينكه توى يك فيلم بد بازى كنم. غيراز سينما اوج آرزوى كارى ات چيست؟ معمارى را خيلى دوست دارم . ولى تنبلى هيچ وقت اجازه نداده كه بروم معمارى بخوانم. چه چيز معمارى برايت جالب است؟ اينكه يك جورهايى شبيه سينماست. يعنى تو تفكرت را مى توانى در قالب يك اثر هنرى درآورى. خب بيا با بابات شرط ببند. اگر قول بدهد برايت يك ماكسيما بخرد، درس مى خوانى؟ اولاً من ماكسيما دوست ندارم . دوماً او در شرايط مالى نيست كه بتواند از اين كارها كند. ولى همه مى گويند وضع مالى بابات خيلى خوب است؟ كى اين حرف را زده؟ همه شهر مى گويند. من دخترش هستم و مى گويم اصلاً اين طور نيست. جدى؟ يعنى الآن زير يك ميليون تومان بهت پول توجيبى مى دهد؟ اى بابا! آقاى ضابطيان!... من فقط صدهزارتومان پول توجيبى مى گيرم. اين خيلى كم است. كم است؟ مگر تو چه خرج ويژه اى دارى؟ من پول موبايلم را خودم مى دهم. اگر موافقى از اين ماه پول موبايلت را من بدهم! ... مگر بقيه آدمها پول موبايلشان را چه كسى مى دهد؟ خب اين جورى پنجاه هزارتومانش مى پرد. هيچ وقت به بچه هايى كه لوس نيستند،موبايل هم ندارند، ماهى صدهزارتومان هم پول توجيبى نمى گيرند ، فكر كرده اى؟ بله، خيلى زياد به چه حسى رسيده اى؟ خجالت كشيده ام. الآن بين سينمايى ها صميمى ترين دوستت كيست؟ نگار جواهريان. ما در دوره عجيبى هم را پيدا كرديم. هر دو به شدت به آدم جديدى در زندگى مان احتياج داشتيم. هر دو اتفاقاتى را در اين مدت دوستى تجربه كرديم كه ما را صميمى تر كرد. يعنى ويژگى هايمان باعث دوستى مان نشد، اين شرايط بود كه چنين وضعيتى را ايجاد كرد. يادم مى آيد چهار سال پيش، درست در چنين روزهايى تو، پگاه آهنگرانى ، ميلاد صدرعاملى، رضا داوودنژاد و يك عده ديگرى از دوستانت ستادى تشكيل داده بوديد به اسم رأى اولى ها و با چه هيجانى براى انتخابات و آقاى خاتمى تبليغ مى كرديد... يادش به خير. حالا چرا اين قدر ساكتيد؟ (سكوت مى كند) نمى دانم. واقعاً نمى توانم بفهمم چرا. شايد دلايلش خيلى شخصى باشد يا شايد اتفاقاً خيلى عمومى . دليل شخصى اش اين است كه هيچ كس ديگرى مثل آقاى خاتمى نتوانسته به من آن شور و انرژى را بدهد كه من هم متقابلاً آن شور را براى او به خرج دهم. اصلاً از كارى كه كرده ام پشيمان نيستم. نتيجه اى كه مى خواستيم را نگرفتيم، ولى دراين شرايط خاتمى درست ترين كارها را انجام داد. ترجيح مى دهم اين دوره توى خودم باشم. دوست داشتى چه اتفاقى مى افتاد كه نيفتاد؟ دوست داشتم در بعضى شرايط واكنش هايى از آقاى خاتمى ببينم كه نديدم. خودت حاضرى يك روز كانديداى رياست جمهورى شوى؟ آره. خيلى بهش فكر مى كنم. از پسش برمى آيى؟ اگر مثل الآن تنبل و كند باشم، نه از پسش برنمى آيم. ولى اگر بجنبم مى توانم. راستش يكى از دلايلى كه از بچگى دوست داشتم بازيگر شوم اين بود كه به نظرم بازيگران محبوب ترين آدم هاى جامعه هستند. هرچقدر هم پشت سرشان حرف باشد، وقتى مردم آنها را مى بينند، ذوق مى كند. درمحبوبيت ، آدم مى تواندكارهايى را انجام دهد كه در شرايط عادى نمى تواند. واقعاً بازيگرى برايم ته آرزوهايم نبوده. يعنى اگر بتوانى آن محبوبيت را با رئيس جمهورشدن به دست بياورى مى روى رئيس جمهور مى شوى. نه، ترجيح مى دهم اول محبوب شوم بعد رئيس جمهور. اگر رئيس جمهور شوى براى ثمين چه اتفاقى مى افتد؟ چه پستى به او مى دهى؟ نه، چرا بايد به او پستى بدهم. آدم ها وقتى سر كار مى آيند، اول از هرچيز دوستان شان را سركار مى گذارند. خب طبيعى است كه من شروع كنم به گفتن اينكه من به دوستانم توجهى ندارم و اساس من شايسته سالارى است و اين حرفها. خب طبيعى است كه آدم چون روى دوستانش شناخت بيشترى دارد، از آنها بيشتر كمك بگيرد. شايد ثمين را مشاور خودم مى كردم. و نگار؟ نگار تجربه هاى خوبى در تئاتر دارد. او حتى مى تواند دراين زمينه كارهاى خوبى بكند. هيچ پستى به من نمى دهيد، خانم رئيس جمهور؟ شما؟ ... يك جورهايى دستتان را توى وزارت ارشاد بند مى كنم. چت هم مى كنى؟ بله. با اسم خودت؟ اگر بپرسند. تا حالا شده بگويى باران كوثرى هستى و توى چت طرف تو را بشناسد ؟ فاميلم را نمى گويم. فقط مى گويم باران. اگر بپرسند چه كاره اى چه؟ نه ، نمى گويم بازيگر هستم. دوست ندارم شناخته شوم. مگر چه جور چتى مى كنى كه اين قدر نگران شناخته شدنى؟ (مى خندد) نه بابا... اولاً معمولاً توى چت روم هاى ايرانى نمى روم و اگر بروم گفتن اين اسم چيزى را حل نمى كند. به غيراز اينكه طرف فكر كند دارم خالى مى بندم يا اينكه راست مى گويم و مقرب شود. آيا مى دانى تفاوت يك تمساح و سوسمار در چيست؟ مگر فرق دارند؟ اين را كه من پرسيدم. فكر مى كنم تفاوتى نداشته باشند. صرف نظر از اين تفاوت اگر تمساح ياسوسمار بودى چه كسى را مى خوردى؟ يك آقايى بود كه يك بار ... آخر نمى شود گفت كه او چه كاره بود و چه مشكلى براى من درست كرد. ولى باور كنيد تنهاآدمى است كه اگر يك روز توانايى اين را داشتم كه آدمى را بكشم، او را مى كشتم. اين كار را با كمال ميل مى كردم چون نمى دانيدكه چه آدمى است... ماجرا خيلى هيجان انگيز شد. كامل تعريف كن كه چه اتفاقى افتاد. بگذار ضبط را خاموش كنم...