تبليغاتX
باران سینما:سایت اطلاع رسانی باران کوثری - هفت

 

 

 

گفتگو با باران کوثری: بازیگری تقلید نیست، حتی از واقعیت

 
 
 
 
به نظر می آید از خیلی وقت پیش تصوری که از خودت داشتی این بوده که قرار است بازیگر بشوی، و از یک جایی هم شمارش معکوس شروع می شود که «وای دیر شد، دیر شد.» این که بازیگری قرار است با چی شروع بشود و با چی ادامه پیدا کند. حالا که به گذشته نگاه می کنی، به نظرت این روند سیر منطقی داشته؟
 
 
 
بله. از روندی که طی کرده ام راضی هستم، خیلی. از همه فیلم های خوب و بدی که بازی کردم. الان که به عقب نگاه می کنم، شاید هر فیلمی نسبت به فیلم قبلی اش فیلم بهتری نبوده، ولی به پیشرفت من خیلی کمک کرده. یعنی همه تجربه ها کمک کرده اند که به این جا رسیده ام.
 
 
 
چه قدر تشویق پدر و مادرت بوده؟
 
 
 
تا یک جایی هیچی. تا یک جایی کاملا مخالفت می شد.
 
 
 
نگران عواقبش بودند؟
 
 
 
نگران اصلی شان ناامنی شغلی بود که برای بازیگران وجود دارد، و بعد هم فکر می کردند حیف است. فکر می کردند من باید یک درس ویژه بخوانم و دکتر مهندسی چیزی بشوم. ولی از یک جایی بازیگری برای من خیلی جدی شد و آن ها هم جدی تر شدند.
 
 
 
یعنی اولین آزمونت متقاعد کردن پدر و مادرت بود؟
 
 
 
بله.
 
 
 
آن جرقه کی زده شد، که فکر کردی متقاعد می شوند؟
 
 
 
فکر می کنم بعد از زیر پوست شهر و به خصوص بعد از رقص در غبار بود. چون دیدند برای من یک جذابیت الکی نیست. برای من جذابیت اصلی بازیگری پشت صحنه ست. بازیگری به نظرم جذاب ترین کار دنیاست و دلیلش هم پشت صحنه است، آن زمانی که آدم دارد با نقشش زندگی می کند. هیچ کس نمی تواند چنین دورانی را تجربه کند جز بازیگر.
 
 
 
البته ترسناک هم هست. من خودم زیاد در پشت صحنه سینمای حرفه ای ایران نبوده ام. ولی یکی دو باری رفته ام و در پشت صحنه تنها کسانی که استرس دارند کارگردان ها و بازیگرها هستند. بقیه خیلی به شان خوش می گذرد.
 
 
 
فکر می کنم دلیلش این است که مثلا فیلم بردار با یک محاسباتی سر صحنه می آید. ولی بازیگر فقط نتیجه را روی پرده می بیند. چون همه نماها باید پشت سر هم چیده شود و بعد نتیجه معلوم شود.
 
 
 
یک دلیل دیگر هم دارد. من فکر کنم توی ایران عوامل فنی همیشه با بهترین کارهاشان سنجیده می شوند. اگر ده تا کار ضعیف هم بکنند، هیچ از اعتبارشان کم نمی شود. و این برخلاف روش مرسوم در دنیاست. در غرب تو فیلم بردار درجه یکی تا وقتی یک کار درجه دو ارایه بدهی، بعد دیگر درجه دویی تا وقتی دوباره کار درجه یک بکنی. توی ایران فیلم بردار را بر اساس کار بیست سال پیش اش درجه یک حساب می کنند.
 
 
 
فکر می کنم این خطر بیش تر برای بازیگرانی ست که جایگاه شان خیلی محکم است. مثلا آقای شکیبایی می تواند هرگز بازی خوب دیگری نداشته باشد. چون هامون و اتوبوس شب بس است.
 
 
 
البته در مورد بازیگرها معمولا این طوری نیست. بازیگر تاوان خودش را پس می دهد. این بیشتر به عوامل فنی بر می گردد.
 
 
 
یک دلیلش هم این است که توی ایران نمی آیند فیلم برداری را جدی بررسی کنند. اما همه در مورد بازیگر نظر می دهند. بازیگر می شود نماینده همه چی و باید بتواند هر مخاطبی را نگه دارد.
 
 
 
بدتر این که گاهی وقت ها تدوین بد باعث می شود بازیگر دیده نشود. چون مثلا تدوین گر ته پلان ها را حذف نموده و مکث های بازیگر دیده نمی شود.
 
 
 
بعضی از مونتورها برای بازیگر نعمت اند. مثلا خوش به حال بازیگری که مونتور فیلمش بهرام دهقانی باشد. همین طور سپیده عبدالوهاب. ولی بعضی از مونتور ها توجه ندارند که ممکن است بازی من توی سکوت باشد، آن ها فقط دیالوگ برای شان مهم است.
 
 
 
گفتی میل به بازیگر شدن بیش تر مال پشت صحنه است. فیلم هایی که می دیدی چی؟
 
 
 
حتما خیلی تأثیر گذاشته اند. از بچگی خیلی فیلم می دیدم. حالا نه لزوما فیلم های خوب. مثلا هر روز صبح قبل از این که بروم مهدکودک باید سلطان قلب ها را می دیدم! حتما آن هم بی تأثیر نبوده، ولی نود درصد علاقه ام به پشت صحنه ربط دارد.
 
 
 
چی پشت صحنه؟ این که بازیگر مرکز توجه آن فضاست؟
 
 
 
نه این ها همه توی مرحله بعدی ست. مرحله اول این است که آدم خودش را جای کس دیگری بگذارد. این خیلی تجربه غریبی ست. چون قبل از این که به اجرا برسی باید به آن موقعیت فکر کنی. توی هیچ شغل دیگری این تجربه نیست. در مرحله بعدی مهم این است که گروه فضایی صمیمانه داشته باشد که راحت بشود این کار را انجام داد.
 
 
 
کار هنری کردن یک بخشی اش این است که آدم خودش را کشف کند. وقتی داستان می نویسی و بعد آن را می خوانی، یک چیزهایی راجع به خودت کشف می کنی. توی بازیگری هم این هست؟
 
 
 
بله. بعد هم آدم این اتفاقی را که می گویید، تصور می کند. فکر می کند اگر خودش را توی این شرایط ببیند چه جوری است. جایی از بازیگری که سخت می شود به نظرم همین جاست. این که به تصوری از خودتان برسید و بتوانید آن را اجرا کنید. خودم نقطه ضعفم در اجراست. یک وقت هایی ایده هایی به ذهنم می رسد که بی نظیر است ولی نمی توانم آن ها را اجرا کنم.
 
 
 
این جا می رسیم به بحثی که در بازیگری دوتا شاخه به وجود آورده. یکی این که بازیگر در نهایت باید خودش باشد، که این یعنی همیشه یک نقش را بازی می کند، و یا آن هایی که معتقدند بازیگری تکنیک است و تکنیک را به اختیار می گیری و می توانی تبدیل بشوی به چیزی ضد خودت.
 
 
 
فکر می کنم در نهایت همه بازیگرها خودشان اند. به هر حال هر آدمی یک حرکات محدودی ازش برمی آید. ولی مهم این است که تصمیم بگیرد برای هر لحظه کدام تجربه شخصی اش را در اختیار بگیرد. ممکن است وقتی که سارا خمار است، به یک اتفاق شخصی فکر می کند. من باید ببینم خماری به کدام تجربه شخصی من نزدیک است. من می دانم این ها همه تجربه های شخصی من است، مخاطبم که نمی داند.
 
 
 
پس قبلا به همه این موقعیت ها فکر می کنی.
 
 
 
حتما. سعی می کنم مشابهش را در خودم پیدا کنم. مثلا می بینم وقتی من از بابام پول می خواهم همان کارهایی را می کنم که سارا وقتی از مامانش هرویین می خواهد. کافی ست ببینم در کدام موقعیت به آن حالت درخواست و تمنا می رسم؛ به ته اش، که شمای مخاطب نمی دانید تجربه های شخصی من است، اما خودم می دانم. شما آدم های مختلفی می بینید با حرکات و حالات مختلف.
 
 
 
اگر یک بازی، کار بداهه بطلبد چی؟
 
 
 
من برایم کم پیش می آید که بداهه کار کنم. احتمالا اعتماد به نفس اش را ندارم. توی خون بازی خیلی پیش می آمد. اما توی صاحب دلان برای کوچک ترین حرکاتم از قبل فکر می گردم. اگر پلک می زدم می دانستم که در این لحظه قرار است پلک بزنم. اما توی خون بازی به یک کلیت می رسیدم و خیلی چیزها توی اجرا درمی آمد. خیلی برایم سخت بود، دلیلش این بود که اعتماد به نفس اش را ندارم.
 
 
 
بازی در تئاتر کمکی ندارد؟ چون در ذاتش بداهه هست.
 
 
 
چرا. تجربه در میان ابرها خیلی به من کمک کرد. همین طور ورک شاپی که با حامد محمدطاهری گذراندم. چرا، خیلی به من اعتماد به نفس داد.
 
 
 
در تئاتر خیلی چیزها آن طور که از قبل برنامه ریزی کرده ای درنمی آید.
 
 
 
شب اول اجرای در میان ابرها خیلی استرس داشتم چون قرار بود با حسن معجونی هم بازی باشم که سوپراستار تئاتر ایران است. توی یکی از صحنه ها آقای معجونی یک دیالوگ را جا انداخت و به جاش یک دیالوگ دیگر گفت. این وسط یک دیالوگ مهم من هم پرانده شد. فکر کردم وای، اگر این درست نشود اصلا قصه درنمی آید. یک لحظه سه چهار تا جمله را به هم چسباندم و گفتم. نمی دانستم کار درستی کردم یا نه، ولی بعد فهمیدم کار درستی کرده ام. این جور اتفاق ها به آدم خیلی اعتماد به نفس می دهد.
 
 
 
تجربه حضور در تلویزیون، خیلی مخاطره آمیز بود، نه؟
 
 
 
مخصوصا که قبلش بارها به دوست هام گفته بودم که اصلا در تلویزیون کار نمی کنم.
 
 
 
سخت بود از حرفت برگردی؟
 
 
 
آره. ولی در یک موقعیت سخت انسانی قرار گرفته بودم. پای آقای لطیفی وسط بود که بعد از خوابگاه دختران دوست داشتم با ایشان کار کنم. دلیلش هم این است که شرایطی که در پشت صحنه دوست دارم، در کارهای آقای لطیفی خیلی فراهم است. در پشت صحنه کارهای آقای لطیفی خیلی احساس امنیت می کنم. متن را خواندم و به نظرم لااقل متن عجیبی بود، و حتی خیلی جاها متن خوبی بود. و فکر کردم چه جالب که می توانم این طوری دیالوگ بگویم. شخصیت آن قدر پرداخت شده بود که به نظرم خیلی خوب بود که آدم یک چیزهایی را بشکند. جدا از تصمیم گیری، در اجرا هم خیلی ریسک کردم. یک جاهایی فکر می کردم ممکن است لوس بشود و تماشاگر باور نکند که یک دختر چادری این قدر تند و پرخاش گر حرف بزند. در مجموع خیال می کردم خیلی واقعی بازی اش می کنم. به هر حال خیلی تصمیم عجیب و غریبی بود.
 
 
 
صاحب دلان ویژگی هی متضادی داشت. از یک طرف متن یک جاهایی خیلی خوب بود، آدم هایی را می دیدم که با علاقه یک قسمت کامل را که قط دیالوگ بود تعقیب می کردند. و خودشان آگاه بودند که چه قدر عجیب است که از قسمتی خوش شان آمده که فقط دیالوگ بوده. و حق داشتند، چون خیلی دراماتیک بود. ولی درست در همان قسمت و در کلیت سریال تجسم بسیار آزاردهنده ای وجود داشت که مثلا محمد کاسبی پولداری اش به این بود که همیشه روبدوشامبر تنش باشد. همان تیپ سازی منسوب به فیلم فارسی. درست همان موقع که آماده می شدی قضاوت خوبی راجع به سریال داشته باشی، یک چیزهایی می زد توی ذوق. بعد هم سریال از جایی که دینا گم می شد به کل بیراهه رفت. ولی در کل چیزهای خوبش می چربید.
 
 
 
حداقل نسبت به سریال های دیگر یک سر و گردن بالاتر بود.
 
 
 
ویژگی تو در آن سریال به نطرم ریتم بیان بود. تمرین این که یک کاراکتر با تند حرف زدن بتواند از تیپ خارج بشود. به نظرم محتوای دیالوگ های دینا آن قدر مؤثر نیست که ریتم بیان او. در ایران این فرصت خیلی کم به بازیگر دست می دهد که بتواند با این ریتم حرف بزند.
 
 
 
دوتا دلیل داشت. با احترام به همه بازیگرانی که این جور نقش ها را بازی کرده اند، بیش ترشان این نقش را با مهربانی و ملایمت بازی کرده اند و آدم آن ها را باور نمی کند. مخاطب دوست شان دارد چون به هر حال آدم های دست نیافتنی اند و تبدیل به قدیس می شوند. سعی کردم این حالت را از نقش بگیرم. تا حدی که یک روز تهیه کننده گفت اگر دختر من با من این طوری حرف بزند می زنم توی گوشش! گفتم دختر شما مثل دینا نیست، او این طوری است.
 
 
 
البته این صبور بودن شخصیت مقابل را هم تشدید می کند و این خیلی خوب است.
 
 
 
دقیقا، و یک علاقه ای را مطرح می کرد که جالب بود. مشکل فیلم نامه ها گاهی این است که مثلا رابطه خواهر و برادری یا پدر و دختری را می خواهند توی محتوای حرف هایی که می زنند نشان بدهند. در حالی که این به بافت رابطه ربط دارد. اگر کسی با پدربزرگش با این لحن حرف می زند و او کوتاه می آید، معلوم می شود این ها به هم علاقه دارند. عده ای هم می گفتند اگر این دختر مذهبی ست، احترام به پدر و مادر واجب است و این بی احترامی ست. من می گفتم این مثل چادر سر کردن دیناست. بعضی ها به دلایل فرهنگی چادر سر می کنند و یک عده به دلایل اعتقادی. من فکر می کنم مذهب توی دینا...
 
 
 
... نهادینه شده.
 
 
 
... دقیقا. اگر بگوید «پدربزرگ عزیزم لطفا این کار را بکنید.» ادای مذهبی ها را درآوردن است. دینا جاهای دیگر به پدربزرگش خیلی احترام می گذارد. اصلا یک دلیل احترامش همین پرخاش گری ست. یک دلیل دیگر این نوع بیان هم این بود که خیلی دیالوگ های سریال را دوست داشتم. تنها فیلمی که حتی یک واو هم از دیالوگ ها جا نینداختم، و فکر می کردم این دیالوگ ها آمادگی دارند که با یک اجرای بد تبدیل به شعار شوند.
 
 
 
این که با ریتم تند حرف می زدی کمک می کرد تماشاگر روی جمله ها مکث نکند و این شعاری بودن را کم می کرد.
 
 
 
سعی می کردم محتوای دیالوگ را نگه دارم و با لحنم آن را به تماشاگر منتقل کنم.
 
 
 
آقای لطیفی مشکلی نداشت که تو این قدر چهره ات بدون میمیک بود و فقط با بیان حس را منتقل می کردی؟
 
 
 
نه، آقای لطیفی از آن کارگردان هایی ست که سر صحنه زیاد با آدم کار ندارد. قبلش سنگ هامان را وا می کندیم. توافق کرده بودیم که دینا با بقیه دختر چادری ها فرق داشته باشد، به شدت قابل باور باشد، و اصلا فرار نبود اصرار کنیم که دینا خوب است. دینا به اندازه کافی در فیلم نامه و شخصیت پردازی خوب بود، دیگر قرار نبود بخواهم ثابت کنم که او آدم خوبی ست.
 
 
 
چیزی که برایم جالب است این است که در تاریخ سینما بعضی از بازیگرها ذاتا سردند. این سردی توی شخصیت تو نیست، بنابراین سردی چهره دینا یک تصمیم است.
 
 
 
خیلی اعتقاد دارم که فیلم در نهایت مال کارگردان است، بحث هامان را می کنیم و اگر به نتیجه نرسیم، حرف حرف اوست. همه چیز باید در خدمت خواسته کارگردان باشد، حتی بازی بازیگر. من همه سعی ام را می کنم که به جنس خاصی از بازی در همه فیلم هایم نرسم.
 
 
 
من هم می خواستم به همین برسم، چون تضاد بازی ات در صاحب دلان و خون بازی کاملا آشکار است.
 
 
 
این تفاوتی که می گویید اگر پیش آمده باشد مرا خیلی خوشحال می کند. این که بتوانم در خدمت فیلم و آن طوری که کارگردان می خواهد بازی کنم.
 
 
 
البته این بحث که بازیگرهایی خوب اند که جنس های مختلف بازی می کنند یا آن هایی که یک جنس بازی می کنند بحث ساده ای نیست.
 
 
 
سلیقه من این است. دوست دارم در خدمت کارگردان باشم.
 
 
 
اگر کارگردان اغراقی را بخواهد که تو بدانی ممکن است بعدها همه گناهش را به گردن تو بیندازند چی؟ شاید تماشاگر فکر نکند این انتخاب کارگردان است، فکر کند تو داری اغراق آمیز بازی می کنی.
 
 
 
متأسفانه در سینما به دلیل حجم وسیع مخاطب، این سوتفاهم ها زیاد پیش می آید. برای این که همه نمی توانند بنشیند و مسایل را از هم تفکیک کنند. بنابراین وقتی وارد سینما می شوی این را باید بپذیری. ولی در نهایت بستگی به این دارد که چه قدر به کارگردان اعتقاد دارم. تا یک جایی شاید مجبور باشم با کارگردان هایی کار کنم که به شان اعتقاد ندارم جون می خواهم خودم را ثابت کنم. از الان به بعد سعی می کنم با کسانی کار کنم که کامل بتوانم به شان اعتماد کنم.
 
شنیده ام برای خون بازی ساعت ها فیلم شاهد از آدم های واقعی گرفته شده. حس می کنم این فیلم ها ممکن است گمراه کننده باشد به خاطر این که آدم ها به شدت از افشای خودشان خودداری می کنند و حتی اگر عینا تصویری از واقعیت را ببینیم، نمی توانیم مطمئن باشیم که خود واقعیت را می بینیم. چون آن واقعیت ها از فیلترهای بازدارنده ای می گذرد. احساس می کنم توی خون بازی عوامل سازنده به نوعی مرعوب واقعیت شده اند.
 
 
 
آن فیلم هاس شاهد سی چهل ساعت بود که آن ها را خیلی تماشا کردم و خیلی به من کمک کرد. اما بازیگری تقلید نیست، حتی تقلید از واقعیت. همه شخصیت های ماندگار آن هایی بوده که بر اساس یک آدم در دنیای بیرون الگوبرداری نشده اند، بلکه خلق شده اند. مثال برجسته اش در سینمای ایران هامون است. هامون ممکن است نمونه هاش زیاد باشد، اما شخصیتی ست که آفریده شده. آن فیلم ها و جلسات ترک اعتیاد از این نظر به من کمک کرده اند که ریشه هایی واقعی را در آن ها پیدا کردم و سعی کردم ببینم اگر آن ها را به خودم وصل کنم چه اتفاقی می افتد، و این ریشه ها خیلی فیزیکی بود. بیش ترین کمک آن ها در کنش های فیزیکی بود. اصلا سعی نکردم ادای آن چیزهایی را که می دیدم دربیاورم. تمام کابوس من این بود که کسی از سینما بیاید بیرون و بگوید من معتاد بودم و همین کارها را می کردم! اصلا دلم نمی خواست این اتفاق بیفتد. خیلی ها بعدا به من گفتند ما تجربه کردیم و خماری یعنی همین. ولی دلم نمی خواست تمام حرکات ریزم شبیه بقیه باشد.
 
 
 
خب مرز ظریف میان شخصیت و تیپ همین جاست. تیپ وجه اشتراک همه نمونه هاست. تیپ معتاد یعنی آن کارهایی که همه معتادها می کنند. وقتی می گویی شخصیت معتاد، یعنی آن کارهایی که همه معتادها می کنند به اضافه یک کارهایی که فقط آن آدم خاص می کند. و گاهی بین این ها تضاد وجود دارد، یعنی ته ذهن ما این است که معتادها کندند، اگر معتادی را ببینیم که ریتم تند داشته باشد، ممکن است باورش نکنیم، ولی اگر باورش کنیم دیگر یادمان نمی رود، چون تیپ نیست.
 
 
 
ولی یک وقت هایی حتی شخصیت ها هم ادا هستند. ادای یک کاراکتر درآورده می شود.
 
 
 
خب، این وقتی ست که بازیگر مکانیکی بازی می کند.
 
 
 
خیلی سعی کردم در خون بازی ادا در نیاورم. مثلا همه معتادهایی که می دیدم کند و بی انرژی می شدند. بعد من فکر کردم اگر نقش معتادی را بازی کنم که همه باورش کنند و بی انرژی نشود چی؟
 
 
 
نصمیم مهمی بوده.
 
 
 
خیلی.
 
 
 
مادرت زود متقاعد شد؟
 
 
 
بله. برای این که آن ها به این اعتماد رسیده بودند. من به راحتی می توانستم ادای یک معتاد را در بیاورم. به راحتی می توانستم همه آن کارها را بکنم ولی نمی خواستم. به این نتیجه رسیدند که مهم ترین چیز این است که سارا قابل باور بشود، و به نظرم شده. آن جمله مشاوره پزشکی خیلی کمک کرد که گفتند به تعداد معتادهای دنیا خماری و نشئگی وجود دارد.
 
 
 
بازی ات شبیه معجزه است. خیلی متقاعد کننده ست. کاملا هم با تصویری که از معتاد در ذهن داریم متفاوت است. ولی آن بخشی که به داستان و روابط شخصیت ها مربوط است به نظرم در این حد نیست. یکی از اصلی ترین موارد نامزد ساراست. نامزدش کاملا تیپ است. یک آدم نازنین که این ها فقط نگران اند که مبادا بفهمد سارا معتاد است. توی آن مکالمه تلفنی این امکان بود که یک تصویر متضاد از او ارایه شود. او می توانست منفی باشد. حتی سارا می توانست نگران بشود که نکند زندگی با او از زندگی الانش بدتر شود. و از این رابطه معیوب تر، رابطه با مادر است.
 
 
 
ببینید ما باید بر اساس واقعیت های سینمایی پیش فرض های مان را بچینیم. چیزی که توی خون بازی مهم بوده این است که نشان بدهد که اگر یک معتاد بخواهد ترک کند به این راحتی نیست. اتفاقی که قرار بوده در فیلم نامه بیفتد همین است.
 
 
 
خب، مشکل من همین است. این هدف رسانه ای ست، هنری نیست.
 
 
 
خب این هم سلیقه ای ست. بعضی ها فکر می کنند وظیفه هنر نیست که پیام بدهد، ولی کسی مثل مامان من فکر می کند سینما ابزاری ست برای این کار. و خون بازی توی این مدل موفق است چون یک اثر هنری ست که حرفش را هم می زند. شاید یک جاهایی این پیام پررنگ است، که من هم می پذیرم و شاید سلیقه من نباشد. ولی خیلی آگاهانه و عمدی ست.
 
 
 
عمدی بودن را می دانم و برایش احترام قایلم. کاملا هم صادقانه است. بحث سر این است که اعتقاد به قدرت رسانه چه قدر درست است؟ این رسانه چه قدر قدرت دارد که آدم ها را عوض کند؟ در این شک دارم. و دوم این که تصویری که از واقعیت نشان می دهیم چه قدر این خطر را دارد که تبدیل به تصویری سطحی بشود؟ مثال می زنم. فیلم روزهای واپسین گاس ون سنت درست نقطه مقابل خون بازی است. یعنی مطلاقا خودش را محدود به ارایه واقعیت نمی کند. هیچی از شخصیت اصلی نمی دانیم. ولی تأثیر عمیقی روی مخاطبش می گذارد. ممکن است حتی زندگی این مدلی را محکوم نکند. ولی نمی توانی فیلم را فراموش کنی.
 
 
 
می دانید مشکل از کجا ناشی می شود؟ به نظرم همه هنرمندها یک سری دغدغه های هنری دارند، یک سری دغدغه های اجتماعی. مهم این است که کدام می چربد.
 
 
 
خانم بنی اعتماد اولین نمونه نیست، آخری هم نیست. مثلا تارکوفسکی هم همین طور است. او هم بین یک هنرمند نخبه گرا و یک مصلح اجتماعی در نوسان است. ولی یک مرز تعادل باید وجود داشته باشد. به نظرم خون بازی از این مرز عبور کرده. شاید نگرانی و تشویش درباره مقوله اعتیاد باعث شده که دغدغه های هنری کاملا تحت الشعاع دغدغه های رسانه ای قرار بگیرد.
 
 
 
بله، من می پذیرم. چون از اولش هم با این هدف ساخته شد.
 
 
 
آن سی دی تبلیغاتی که از فیلم پخش شد، خیلی نگران کننده بود. آدم فکر می کرد با فیلمی مثل میم مثل مادر رو به رو می شود. اما خود فیلم از آن تصویر خیلی بهتر بود. خوشبختانه فیلم برداری و طراحی صحنه کمی این لحن سانتیمانتال را تعدیل کرده.
 
 
 
راجع به مادر هم نمی دانم چرا می گویید تیپ است.
 
 
 
تیپ است چون همیشه همان آدم عصبی و نگران و منفعل است و هیچ جایی فراتر از این نمی رود.
 
 
 
دلیل اصلی اش شاید این است که همه چیز قرار است تحت الشعاع سارا قرار بگیرد. بحث فیلم درباره ساراست. پس برای این که سارا امیدی پیدا کند به ترک، آرشی را می سازیم...
 
 
 
اتفاقا این تصمیم باعث شده که زیادی به سارا فشار بیاید. فکر می کنم اگر بقیه آدم ها هم شخصیت بودند خود به خود این تعامل بهتر درمی آمد. الان که مادر سارا تیپ است، تو باید فشار مضاعفی بیاوری تا شخصیت باقی بمانی.
 
 
 
آره ولی هدف ما این بود که تماشاگر از سارا بترسد. شاید آن وقت این اتفاق نمی افتاد.
 
 
 
می دانی کجا فیلم این فرصت را از دست می دهد؟ سکانس رودررویی پدر و مادر. این جا این فرصت بود که پدر و مادر خلاف تصور قبلی را بروز بدهند. ولی هر دوشان تصویری آشنا از گذشته شان می سازند.
 
 
 
خب یک سری اصلاعات هست که آن جا باید بیان شود.
 
 
 
درباره محتوای این سکانس هم حرف دارم. از خانم بنی اعتماد انتظار نداشتم که این عذاب وجدان را در زن تشدید کند که چرا به خاطر بچه اش هم که شده، حاضر نشده به زندگی با مرد ادامه بدهد. چون همین جوری هم این عذاب وجدان در زن های ایرانی هست.
 
 
 
ولی باید ببینیم از دید کی این حرف زده می شود. از دید پدری بیان می شود که سعی دارد بار این اتفاق بد را از دوش خودش بردارد.
 
 
 
درست است، ولی تماشاچی کاملا در معرض این تأثیر است. ما هنوز در مرحله گذاریم. زن ها تازه دارند سعی می کنند مستقل باشند و از طلاق گرفتن دچار عذاب وجدان نباشند. این تصور سنتی را انتظار ندارم در فیلمی از خانم بنی اعتماد ببینم.
 
 
 
البته در نهایت هم توی کلینیک به نظرم خیلی رو این جواب داده می شود که خیلی از بچه ها این مشکل را هم ندارند و باز معتاد می شوند.
 
 
 
تلاش می کند تعدیل کند ولی کم است.
 
 
 
ولی به هر حال فیلم دوتا زن را تنها توی جاده نشان می دهد که تازه یکی شان هم معتاد است و این خیلی قشنگ است.
 
 
 
ایراد دیگرم این است که فیلم خیلی تلخ است. چرا نباید این ها لحظات شیرین هم داشته باشند؟
 
 
 
دوتا دلیل داشت. یکی این که فیلم نامه خیلی اصرار داشت که بر اساس واقعیت باشد. توی بازی، من این اصرار را نداشتم. ولی بقیه داشتند.
 
 
 
جایش را هم می دانم. چون فیلم نامه بر اساس بحران تشدیدشونده پیش می رود جایش از نیمه به بعد نیست. ولی در شروع این مجال می توانست وجود داشته باشد.
 
 
 
سکانس اول که با خوشحالی مادر و دختر شروع می شود. ولی بهد دیگر نمی دانم کجا می توانست چنین موقعیتی وجود داشته باشد.
 
 
 
شاید به اندازه ای که بحران، ضد کلیشه از آب درآمده، خوشحالی شان ضد کلیشه درنیامده.
 
 
 
شاید، آره.
 
 
 
مثال می زنم: خوشحالی زوج فیلم لیلا یادت است؟ چه قدر خوب درآمده بود. هیچ وقت آدم یادش نمی رود. به ظاهر یک صحنه باسمه ای ست ولی در عمل باسمه ای نیست. اما این جا خوشحالی درنیامده. فیلم را به ترتیب صحنه گرفتید؟
 
 
 
تا حدی.
 
 
 
یک مقداری هم به خاطر تداوم حس بازی ها بوده لابد.
 
 
 
بله. اما این تلخی احتمالا به بازی من هم برمی گردد. یک بازی تقریبا اغراق آمیز. یک دوستی حرفی میزد که هنوز نمی دانم حرف درستی ست یا نه؛ می گفت خیلی خوب است اما وقتی آدم می بیند بازیگر داردن نقش کسی را بازی می کند که زجر می کشد، نباید زجر خود بازیگر را ببیند.
خب این بحث سختی ست. بازیگرهایی هستند که می گویند این حس ها را باید با تکنیک نشان داد، ولی کسانی را داریم که با تکنیک این کار را می کنند و درنمی آید. هر کدام از این مسیرها وقتی خوب است که دربیاید. درباره همین رج زدن که گفتم، جالب است که برادران داردن فیلم هاشان را به ترتیب صحنه می گیرند، ولی اگر کسی در ایران فیلمش را به ترتیب صحنه بگیرد می گویند آماتور است. مهم این است که فیلم داردن ها خوب از آب درمی آید. این جا هم مهم این است که بازی تو خوب درآمده. وقتی می توانی به حرف دوستت فکر کنی که مطمئن باشی اگر این مسیر را نمی رفتی به همین نتیجه می رسیدی.
 
 
 
ولی بعضی از آشناها مثلا آقای احمد حامد می گفت پنج دقیقه از فیلم را دیدم و از جایی که تو با خماری از ماشین آمدی بیرون دیگر نتوانستم تحمل کنم. برای این که تو را می شناختم. خب این خوب نیست. چون من روی پرده دارم اذیت می شوم و یک عده از این که می بینند باران اذیت می شود اذیت می شوند.
 
 
 
من فکر می کنم این اتفاق باید توی فیلم می افتاده نه در بازی تو. مقوله جامپ کات می توانسته کمک کند. الان هم جامپ کات هست ولی خیلی موضعی ست. به نظرم تو نباید بازی ات را کم می کردی ولی در تدوین می شده آن را تعدیل کرد. وقتی تو بیست ثانیه جیغ می زنی، می شده پنج ثانیه اش پخش شود و همان تأثیر را بگذارد. در واقع فیلم می توانسته بازی تو را نجات بدهد.
 
 
 
از یک طرف هم فکر می کنم کسانی که مرا از نزدیک نمی شناسند این قدر تأثیر عجیبی از بازی من گرفته بودند که حد نداشت. چون خون بازی از آن فیلم هاست که آدم جوابش را از مخاطب می گیرد. این که مردم باور کرده اند یا نه.
 
 
 
ولی یک نکته دیگر هم هست. جواب مخاطب را می گیری اما در طول زمان. من همیشه مثالم همشهری کین است. فیلم همشهری کین در سال 1941 چه قدر مخاطب داشته؟ ولی اگر فروش آن را پنجاه سال بعد با یک فیلم پرفروش آن زمان مقایسه کنیم چند برابر آن فروش کرده. الان تایتانیک را کی می نشیند نگاه کند؟ ولی کازابلانکا شصت سال است که مخاطب دارد. توی بازی هم این مهم است. این تجربه ای ست که باید صبر کنی و ببینی.
 
 
 
ولی منظورم فقط تعداد آدم ها نیست، بلکه تأثیری ست که در لحظه روی آدم ها می گذارد. و اینش برام خوشحال کننده ست که خیلی ها آن را باور کرده اند.
 
 
 
 
گفتی توی بازی خودآگاهی داری. برداشت های متعدد، بازی ات را بهتر می کند؟
 
 
 
نه. در برداشت های اول بهترم.
 
 
 
آها، آن انرژی انباشته تمام می شود؟
 
 
 
بله، من نمی توانم انرژی ام را پخش کنم.
 
 
 
تجربه زشت شدن چه طور بود؟
 
 
 
خیلی هیجان انگیز است. خدا را شکر چون من خیلی آدم خوشگلی نیستم، زیاد این مشکل را ندارم. فکر می کنم هر چیزی که آدم را عوض کند خوب است. همیشه گفته ام مثلا گریم این قدر برام مهم است که حد ندارد. اگر سر بازی کردن در فیلمی شک داشته باشم و بگویند مهرداد میرکیانی گریمور فیلم است، حتما قبول می کنم. می فهمم اتفاق  جدیدی قرار است بیفتد که کمک می کند من هم عوض شوم. عده ای می گفتند این قدر قیافه اش عوض شده شبیه مریض ها شده. گفتم چون بازی ام هم اغراق آمیز است هر چی گریم آغراق آمیزتر باشد کمک می کند. اصلا بد نبود که آدم نتواند به این چهره عادت کند.
 
 
 
یک نسلی از بازیگران جوان هستند که به نظرم حضورتان دارد به همدیگر کمک می کند. و حتی شباهت هایی هم بین تا، در شیوه بازیگری تان می بینم. تو و گلشیفته فراهانی و ترانه علیدوستی. فکر می کنی چی باعث شده که توی دخترها این اتفاق بیفتد و نه در پسرها.
 
 
 
فکر می کنم زیاد اتفاق عجیبی نیست. خب توی نسل ما فقر بازیگر پسر داریم و در نسل قبل از ما فقر بازیگر زن. نمی دانم چه طور این اتفاق افتاده.
 
 
 
سنتوری را دیدی؟
 
 
 
نه. حیف هم شد. چون آقای مهرجویی کارگردان محبوبم است. ولی توی جشنواره فیلم دیدن باریم جذاب نیست.
 
 
 
کنجکاو نبودی بازی رادان را ببینی؟
 
 
 
چرا کنجکاو بودم. ولی مطمئنم مال ما تصویر ضدکلیشه ای تری ست!
 
 
 
بعضی فیلم ها از بازیگرشان خیلی انتظار دارند. به نظرم رادان بهترین بازی زندگی اش را ارایه داده، ولی کم است. باید یک اتفاق خارق العاده می افتاد که نیفتاده. یک چیزی مثل لیلا حاتمی لیلا و نیکی کریمی سارا و شکیبایی هامون.
 
 
 
شاید هم آن فرصتی که فضای خون بازی به من داد به رادان داده نشده. توی سنتوری قصه دیگری هم غیر از اعتیاد وجود دارد.
 
 
 
بعد هم رادان باید دوتا کار می کرد، یکی این که متقاعدمان کند که معتاد است و دیگر این که متقاعدمان کند خواننده و نوازنده ست. آن بخش خواننده اش خوب درآمده.
 
 
 
فکر می کنم اشکال دیگری هم هست. مثلا همه گلشیفته را هل می دهند به سمت یک نوع بازی و در آن نوع محدودش می کنند. در حالی که به نظرم خیلی انواع دیگر را هم بلد است. ولی امکانش را پیدا نمی کند که از آن جنس بازی خارج بشود. فکر می کنم گلی حرفه ای ترین آدم نسل ماست. وقتی ماجرای فیلم بوتیک را برایم تعریف کرد فکر کردم فیلم فارسی ست. چون ماجرای یک دختر فراری بود که به یک پسر پناهنده می شود. گفتم بازیگرهای دیگرش کی اند؟ گفت این و این. گفتم وای! گفت من می روم چون نقش را خیلی دوست دارم. هیچ کس جرأت نمی کرد با یک کارگردان فیلم اولی کار کند. و بوتیک به نظر من بهترین کار گلشیفته است. گلی نشان داد که این جرأت را دارد ولی مسیر سینما او را دارد به سمت دیگری می برد.
 
 
 
این فقط توی ایران نیست. مثلا استیون سادربرگ فیلم اولش جنسیت، دروغ و نوارهای ویدیو بهترین فیلمش است. اما او با ارین براکوویچ مطرح می شود و می رود توی اسکار. و مسیر فیلمسازی اش عوض می شود. این که کدام کارت را تحسین می کنند توی روند کارت خیلی می تواند تأثیرگذار باشد.
 
 
 
اسکار و هالیوود که به نظر من بی شباهت به ما نیست و توی مراسم امسال این قدر از لباس حرف زدند که حالم بد شده بود.
 
 
 
خواستم بگویم این مورد خاص، منحصر به ایران نیست.
 
 
 
خیلی بعید است که کسی که سینما می داند به من بگوید بازی ات در روز سوم نسبت به خون بازی بازی خوبی نیست. می گویم باید نقش را در نظر بگیرید، فیلم را در نظر بگیرید. این ها خیلی مهم است برای این که آدم بخواهد بازی کسی را ارزیابی کند. خیلی امیدوارم گلشیفته بتواند دوباره در فیلمی مثل بوتیک بازی کند. کدام بازیگر جرأت می کند در میم مثل مادر بازی کند؟ البته انتخاب آقای ملاقلی پور هم مسئله است، چون او می توانست از شقایق فراهانی استفاده کند.
 
 
 
به نظرم قضاوت درباره کارنامه هنری هر کس با بی رحمانه ترین شکلی باید توسط خودش صورت بگیرد. پژواک های بیرونی همیشه مهم هستند اما به عنوان یک چیز مکمل. چون اگر قرار باشد مدام اختیارت را بدهی دست مخاطب، مثل کمدینی می شوی که یک شوخی را چند بار تکرار می کند و مردم می خندند و به زودی کارش می شود لودگی.
 
 
 
یک چیزی در بازیگری خیلی مهم است و آن این است که آدم هیچ وقت به یک اعتماد به نفس کامل نرسد.
 
 
 
من این حرف را در مورد مترجم حرفه ای می زنم. می گویم مترجم حرفه ای محکوم به فناست. چون مترجم باید یک احساس آماتوری را در خود حفظ کند و مدام شک کند.
 
 
 
راجع به هر هنری این طوری ست. اعتماد به نفس زیاد فرصت تجربه کردن را از آدم می گیرد.
 
 
 
تجربه هایت را بسته بندی می کنی و فکر می کنی این بسته ها کافی ست.
 
 
 
پیکاسو از این نظر شخصیت مورد علاقه من است که حتی در شصت سالگی هم نقاشی هایش اتفاق جدیدی ست. نکته دیگر در بازیگری این است که آدم درگیر دیده شدن نشود. این که مردم چه می گویند یا منتقدان. درگیر هر کدام از این ها شدن، آدم را به شدت محدود می کند و فرصت تجربه کردن را از آدم می گیرد.
 
 
 
در این مدت برخورده ای به این که بازیگری بخواهد دیگری را تخریب کند؟
 
 
 
بله.
 
 
 
واکنش ات چی بود؟ این که تو هم بخواهی او را تخریب کنی؟
 
 
 
نه. من نه جرأتش را داشتم نه اعتماد به نفسش را. کار کودکانه ای ست چون معلوم است اگر بازی من خراب بشود بازی تو هم خراب می شود. همه دارند تلاش می کنند که یک فیلم خوب ساخته شود. نه این که بازیگری دیده شود و بگویند چه بازی خوبی! من یک موقعی بلد نبودم کسی را تخریب کنم اگر هم یاد بگیرم این کار را نمی کنم چون ترجیح می دهم آن انرژی را صرف بهتر بازی کردن خودم بکنم.
 
 
 
انتظار برای رسیدن فیلم نامه خوب معمولا در ایران یکی از معضلات اصلی است.
 
 
 
برای همین معتقدم آدم فقط بر اساس فیلم نامه نمی تواند تصمیم بگیرد. باید کارگردان را درنظر بگیرد و بقیه عوامل را. اگر فکر کنم که در یک فیلم نامه متوسط رو به بد، نقشی هست که ممکن است بنا به شرایط بشود آن را خوب بازی کرد آن را قبول می کنم.
 
 
 
می خواهم بدجنسی کنم. چه قدر هدف مادرت از ساخت خون بازی این بود که سکوی پرش تو باشد؟
 
 
 
این را نمی پذیرم به یک دلیل. چون تا قبل از خون بازی بازیگر قابل اعتمادی نبودم. حتی وقتی فیلم نامه داشت نوشته می شد، به مادرم گفتم مطمئنی که می توان آن را بازی کنم؟ چون خودم هم باور نمی کردم بشود اتفاق خوبی بیفتد.
 
 
 
می شود گفت که یک دغدغه قدیمی بوده و حالا که ابزارش پیدا شده به اجرا درآمده؟
 
 
 
فکر نکنم. مادرم متعهدتر از آن است که یک فیلم بسازد فقط برای این که سکوی پرتاب من باشد.
 
 
 
منظورم از جمله دوم این نبود. این بود که یک دغدغه قدیمی بوده، ولی به هر حال فکر می کنی کی قرار است آن را بازی کند.
 
 
 
قطعا اگر فیلم نامه ای می نویسد و نقشی هم سن و سال من دارد، انتخاب اولش من هستم. مگر این که آن نقش شرایط خاصی داشته باشد که به من نخورد.
 
 
 
آرزوی اول و آخرت بازیگری است یا این که می خواهی فسلم هم بسازی؟
 
 
 
نه فیلم هم می سازم. ولی روزی فیلم می سازم که مطمئن باشم فیلم خوبی می شود.
 
 
 
بعد می دانی که وقتی که تازه بخواهی فیلم بسازی، معضل بزرگت این است که باید از زیر سایه مادرت بیایی بیرون؟
 
 
 
اصلا چرا باید از زیر سایه مادرم بیایم بیرون؟ دختر رخشان بنی اعتماد فیلمی می سازد که می تواند خوب باشد یا بد.
 
 
 
ولی این که تو دختر بنی اعتماد باشی تا باران کوثری خیلی فرق می کند. و این یک واقعیت است.
 
 
 
این قضیه واقعا من را اذیت نمی کند. اصلا مهم نیست که باران کوثری هستم یا دختر رخشان بنی اعتماد. برای من این که دختر رخشان بنی اعتماد باشم خیلی هیجان انگیز است. و حتی یک جاهایی ترجیح می دهم این طور هم باشد.
 
 
 
فکر می کنی فیلم هایی که می سازی شبیه فیلم های مادرت خواهد شد، یا از آن جنس؟ یا فیلم هایی متفاوت؟
 
 
 
بعید می دانم کاملا متفاوت باشد، چون سینمای مادرم – نمی دانم چون او مادرم است این طورم یا نه – خیلی مطابق سلیقه ام است. فیلم نرگس یکی از سه چهارتا فیلم منتخب من در سینمای ایران است. برای همین فکر می کنم به فیلم های مادرم نزدیک شوم.
 
 
 
هنوز بودن و نبودن را دوست داری؟
 
 
 
(با خنده) آره هنوز دوست دارم! این را هم بگویم که آن سال ازتان پرسیدم فیلم های مورد علاقه تان کدام هاست؟ گفتید بودن یا نبودن و خشت و آینه. با هزار زحمت خشت و آینه را گیر آوردم ولی بار اول موقع دیدنش خوابم برد. خلاصه چند بار طول کشید و تازه این اواخر توانستم فیلم را ببینم.
 
 
 
توی بازیگران این نسل بازی کی را دوست داری؟
 
 
 
بازی کوین اسپیسی را خیلی دوست دارم.
 
 
 
چه فیلمی؟
 
 
 
زیبای آمریکایی به لحاظ بازی، فیلم مورد علاقه ام است. می توان بنشینم بارها ببینم و لذت ببرم و یاد بگیرم. کوین اسپیسی چیزی در وجودش دارد که خیلی من را جذب می کند. بازیگر ویژه ای ست، مثل مارلون براندو وقتی نقشی را بازی می کند آدم فکر می کند فقط او می توانسته این کار را بکند. بیش تر از آن که به خوبی و بدی ربط داشته باشد این است که به شکل خاصی بازی می کند.
 
 
 
از بازیگران زن کی؟
 
 
 
از قدیمی ها مریل استریپ. خیلی قابل احترام است که حتی در فیلم بد هم که بازی می کند، آدم متقاعد می شود.
 
 
 
این قدرتی ست که فقط غول ها دارند.
 
 
 
توی جوان ترها هم نیکول کیدمن را خیلی دوست دارم. او هم از تجربه کردن نمی ترسد و مثلا می رود در مولن روژ خودش آواز می خواند